۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

روز قربان

در سویی از این کره خاکی - که به حق قاره سیاه نامش نهاده اند - انسان هایی زندگی می کنند که پوستشان بر استخوان های بدن رنجور و نحیفشان چسبیده و آن را می فشارد. فقر، بیماری، بیکاری و ... تنها گوشه ای از مصائب آنهاست.
آنگاه، در سویی دیگر، در یک روز خاص، دو میلیون گوسفند را با وجدانی آسوده، سر می برند که بخش بزرگی از آن حتی به مصرف خودشان هم نمی رسد و از بین می رود.
فاجعه اینجاست که این کار بخشی از مناسک عبادتشان هم محسوب می شود و برای آن جشن به پا می دارند.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

خدا ناشناس

خدا ناشناس

خبر داری ای شیخ دانا كه من
خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سر بسته گویم در این ره سخن
نه از چوب تكفیر دارم هراس

زدم چون قدم از عدم در وجود
خدایت برم اعتباری نداشت
خدای تو ننگین و آلوده بود
پرستیدنش افتخاری نداشت

خدایی بدینسان اسیر نیاز
كه بر طاعت چون تویی بسته چشم
خدایی كه بهر دو ركعت نماز
گراید به رحم و گراید به خشم

خدایی كه جز در زبان عرب
به دیگر زبانی نفهمد كلام
خدایی كه ناگه شود در غضب
بسوزد ز كین خرمن خاص و عام

خدایی چنان خودسر و بلهوس
كه قهرش كند بیگناهان تباه
به پاداش خشنودی یك مگس
ز دوزخ رهاند تنی پر گناه

خدایی كه با شهپر جبرییل
كند شهری آباد را زیرو رو
خدایی كه در كام دریای نیل
برد لشكر بیكرانی فرو

خدایی كه بی مزد و مدح و ثنا
نگردد به كار كسی چاره ساز
خدا نیست بیچاره ورنه چرا
به مدح و ثنای تو دارد نیاز؟

خدای تو گه رام و گه سركش است
دل او به دلال بازی خوش است
وگرنه شفاعتگران چون كنند؟

خدای تو با وصف غلمان و حور
دل بندگان را به دست آورد
به مكر و فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هر چه هست آورد

خدای تو مانند خان مغول
به تهدید چون بركشد تیغ حكم
ز تهدید آن كارفرمای كل
بمانند كروبیان صم و بكم

چو دریای قهرش در آید به موج
نداند گنهكار از بیگناه
به دوزخ درون افكند فوج فوج
مسلمان و كافر ، سپید و سیاه

خدای تو اندر حصار ریا
نهان گشته كز كس نبیند گزند
به تكفیر گردد چماقش بلند

خدای تو با خیل كروبیان
به عرش اندرون بزمكی ساخته
[چو شاهی كه از كار خلق]
به كار حرمخانه پرداخته

نهان گشته در خلوتی تو به تو
به درگاه او جز ترا راه نیست
توی محرم او كه از كار او
كسی در جهان جز تو آگاه نیست

تو زاهد ، بدینسان خدایی نیاز
كه مخلوق طبع كج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابند آز
خدایی چنین لایق ریش توست

نه پنهان نه سر بسته گویم در این ره سخن
خدا نیست این جانور اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا كه من
خدا ناشناسم اگر این خداست.......

سعیدی سیرجانی – سیرجان 1336